|
به دنبال چیزی برای نوشتن می گردم. خوب به همه چیز نگاه میکنم. بالا،پایین،ظاهر و باطن،درون و بیرون هر چیزی را می خوانم. ولی نمی فهمم. سخت میخواهم بنویسم. ولی نمی دانم چه بنویسم،از چه بنویسم؟برای که بنویسم؟ از بی وفایی بنویسم!تکراری شده،همه می دانند. از عشق بنویسم!چه کسی باور می کند؟ از درون خود بنویسم! آیا کسی غیر از خودم این نوشته را می خواند؟برای که بگویم؟برای چه بگویم؟ از زندگی بنویسم!نه...هر کسی در مال خودش مانده.این هم تکراری شده! می ماند غم!!!در همه مشترک است و با همه بیگانه. چه واژهی زیبایست!همه را دوست دارد... در تنهایی به سراغت می آید،چون حرفهایی را با تو دارد که فقط خود می دانیشان و بس! خوب احساسش می کنی. وقتی به سراغت می آید در بند بند وجودت رخنه می کند. دوست می شود،ماندگار می شود. آنقدر زیباست که آرام و قرارت را می گیرد. همه ی حواست متوجه آن می شود به آن عادت می کنی،عشق می ورزی و بالا خره با آن یکی می شوی. زیباست!!!! نه؟ |

